
گویند در زمان مجنون، خوبان بودند از لیلی خوبتر.اما محبوب لیلی نبودند. مجنون را میگفتند که:از لیلی ،خوب ترانند بر تو بیاریم؟ او می گفت که:آخر من لیلی را به صورت دوست ندارم و لیلی، صورت نیست. لیلی به دست من همچون جامی است. من از آن جام، شراب مینوشم. پس من عاشق شرابم که از او می نوشم و شما را نظر بر قدح است.از شراب آگاه نیستید.
اگر مرا قدح زرین بود مرصع به جوهر و در او سرکه باشد، یا غیر شراب، چیزی دیگر باشد، مرا آن به چه کار آید؟ کدوی کهنه شکسته که در او شراب باشد، به نزد من از آن قدح و از صد چنان قدح . این را عشق و عاشقی باید تا شراب را از قدح بشناسد.
همچنان که آن گرسنه ، ده روز چیزی نخورده است و سیری به روز ، پنج بار خورده است. هر دو در نان ، نظر میکنند. آن سیر ، صورت نان میبیند و گرسنه ، صورت جان میبیند. زیرا این نان، همچون قدح است و لذت آن همچون شراب است در وی. و آن شراب را جز به نظر اشتیاق و شوق ، نتوان دید.
اکنون اشتها و شوق حاضر کن تا صورت بین نباشی ودر کون . مکان، همه، معشوق بینی. صورت این خلقان ، همچون جامهاست و این علم ها، هنرها و دانش ها، نقش جام است.نمی بینی که چون جام شکسته می شود، آن نقش ها نمی ماند؟ پس کار ، آن شراب دارد که در جام ، قالب هاست و آن کس که شراب را می نوشد و می بیند که الباقیات الصالحات.
فیه مافیه. مولوی
عشق٬ ازدواج و خیانت ٬واسه یک کارگردان هر کدوم میتونه موضوع یک فیلم باشه٬اینکه آیا ازدواج یه نوع تملک و یا محدودیت به همراه میاره و یا به خاطر خودخواهی زن یا شوهر، زندگی آزاد انسان از دست میره مثل چشمان کاملا بسته استنلی کوبریک و بعضیا خیانتهای یکی از دو طرف رو دستمایه قرار میدن مثل بیمار انگلیسی و بیوفا دیوید لین یا بزرگراه گمشده لینچ و خیلیهای دیگه اومدن عشق واقعی و دوست داشتن زیاد رو که به تعالی یا سقوط انسان می انجامه رو از یه طرف یا حتی هر دو طرف زندگی نشون میدن مثل با او صحبت کن آلخاندرو آمه نابار و یا شکوه علفزارها الیا کازان و یا کوهستان سرد ...... اینها موضوعاتی بوده که ذهن خیلی ها رو به خودش مشغول کرده و گارگردان ها و نویسندگان زیادی رو این مسائل کار کردن ٬ اما هنوز هم واسه خیلی از ما این مسائل گنگ و غیر قابل فهمه.. در اینکه عشق از کجا می یاد و چطور آغاز میشه و چرا ما اصلا ازدواج میکنیم؟ آیا واسه دوام یک عشق حتما باید ازدواج کرد ؟ ما واسه حفظ و دوام عشقمون ازدواج میکنیم؟ویا واسه ارضا و سکس ؟ یا می خوایم فقط خودمون رو از تنهایی در بیاریم؟ اگه یک عشق ایدال به ازدواج دو طرف ختم میشه ٬پس این خود خواهی ها و خیانت ها چیه؟ واقعیتی که هر از چند گاهی حتی منجر به کشته شدن یکی میشه. آبی٬سفید و قرمز ٬ هر کدام نام یک فیلم از سه گانه کیشلوفسکی است. کیشلو فسکی در این سه فیلم ٬ در هر کدام با خلق یک شخصیت زن که محور داستان را تشکیل میدهد ٬به زیبایی لایه های درونی زندگی انسانها و عشق ٬ ازدواج و خیانت را نشان میدهد. آبي توصیف زندگی زن ميانسالي به اسم ژولیت است كه در سانحه اي همسر و فرزندش را از دست مي دهد. ژولی ابتدا نا اميد است. و به اين نتيجه مي رسد كه "قادر نيست" به زندگي ادامه بدهد. اما عملا مي بيند همان طور هم "قادر نيست" خود را از زندگي خلاص كند و ناگهان به بلوغي در زندگي خود مي رسد. به نگرشی برای آسوده تر زیستن كه با آن بتواند از قيد و بند هاي زندگي سابقش آزاد باشد.براي اين كه بتواند به خود ثابت كند كه مي تواند بر خلاف قانون زندگي قبلي اش رفتار كند ، براي شروع دوست و همكارِ همسرش را روي دشك آبي اي كه تنها نمادي از زندگي گذشته ي اوست به عشق بازي دعوت مي كند. و در نهايت متوجه مي شود كه همسرش با يك وكيل دعاوي دادگاه رابطه داشته و آن زن از همسر او بچه دار است. اتفاق و تصادف ٬عنصر اصلی در هر سه فیلم است .در آبی تصادف غیر منتظره باعث دگرگونی زندگی ژولیت میشود.در "قرمز" هيچكدام از شخصيتهاي اصلي در ابتداي فيلم يكديگر را نمي شناسند و هيچ دليلي وجود ندارد كه تا انتها يكديگر را ملاقات كنند . والنتین که یک مانکن و مدل لباس است در آپارتمانی در ژنو تنها زندگی میکند و معشوقش در انگلستان است او نیز اتفاقی با شخصیت های دیگر فیلم آشنا میشود. ویا آشنایی دو شخصیت اصلی فیلم سفید بصورت تصادفی و آغاز رابطه عاشقانه بین آن دو که ما در آغاز فیلم آن دو را در دادگاهی که برای صدور حکم جدای آنها تشکیل شده است ٬ می بینیم. .................................................... آنچه که خود من در مورد عشق ٬ ازدواج و خیانت میتوانم بگویم این است که هر سه میتواند زاده یک اتفاق باشد . ما در زندگی خود با تعدادي از انسانها در ارتباطيم ، ديگراني كه هرگز نمي بينيم در حاليكه به سادگي مي توانستيم به صورت كاملا تصادفي اين ديگران را دريابيم .و نگاه و توجه ما میتوانست تغییر دهنده زندگی ما باشد و اتفاقات و تغییراتی که در زندگی ما بوجود می آید می تواند شروع زندگی و نگرشی دیگر برای ما شود .آیایک حس و نیاز درونی ٬به همان صورتی که در قرمز میبینیم ٬ که به یک رابطه جنسی منجر میشود ٬ آیا میتوان به مصداق خیانت گذاشت؟ این درست به نگرش ما از نیازها و عواطف خودمان برمیگردد. نیاز به سکس که اصلی ترین عامل بر هم خوردن عشق در فیلم سفید است. همان نیازی که ژولیت در آبی٬با انجام سکس با مردی دیگر در رختخوابی که بارها با شوهر خود بوده است ٬ زندگی نویی را برای خود آغاز میکند.
تا حالا شده شما هم مثل من یه تابلو نقاشی ببینین و همه بگن چقدر این نقاش استاده وتو فلان سبک هنری کار کرده و چقدر این نقاشی زیباست! و شمااحساس کنین هیچی ازش نمی فهمین؟ آدم یه جورایی احساس خنگی میکنه!یا واسه چی میگن لینچ یه استاده و همه فیلمهاش شاهکارن؟ فکر کنم خود لینچ هم اگه بیاد و بشینه در مورد بزرگراه گمشده و جاده مالهالند حرف بزنه ، باور کنید خودش هم نمی تونه همه گره های فیلم روباز کنه!
یا نشستین و با یه احساس خاصی فیلمی مثل "غریزه اصلی 2" رو دیدین وازفیلم خوشتون اومده اما بعدن شنیدین فیلم مورد علاقه شما تمشک طلایی رو برده!
اما راستیتش من خیلی مواقع تعریف فیمها یا کتابهایی رو خوندم و شنیدم ، اما خودم وقتی رفتم سراغشون هیچی ازشون نفهمیدم!خیلی هامون همچین موقعیت هایی رو زیاد دیدیم ودرش قرار گرفتیم. خیلی فیلم ها و یا کتابها بوده که خیلی قسمت هاشونو اصلا نمی تونیم قبول کنیم وبفهمیم و با هر کسی هم صحبت می کنیم اونا هم نمی فهمن. اما باید بخاطر شاهکار بودنشون ! اونا رو قبول کنیم. یا اگه در چنین موقعییتهایی قرار نگرفتین ، و یه روزی یه عده رو دیدید که مثلا واسه اسم صادق هدایت ،حاضرن جونشونو بدن و شما هم جو گیر شدین و رفتین نشستین پای کتاب بوف کور! و بعدش از خودتون پرسیدین: پیرمرد خنزر پنزری بوف کور اصلا یعنی چی؟ مگه آدم احمقه که با سایه اش صحبت کنه و صحبتاشم کتاب کنه؟ اون موقع میفهمین من چه می کشم!
اما از خودم بگم که دیونه این جور چیزام! یعنی چی؟ یعنی اینکه به نظر من یه نویسنده یا کار گردان و به طور کلی یه هنرمند این حق رو داره که واسه دل خودش کار کنه و اون خللاقیت ذهنی خودش رو بروز بده، اگر چه ما در قضاوت اثر هنری همیشه دنباله دلایل خودمون میگردیم. و با دید خودمون به کار نگاه می کنیم. یه هنرمند دنیایی در درون وجود خودش داره و با کمک از احساس خودش و همین دنیای درونش ما رو وادار می کنه که حرفهاشون رو گوش بدیم و به دنیا و خوابهای اونا احترام بزاریم ، اگر چه با دنیای اونها غریبه باشیم.راستش به نظر من بوف کور یه شاهکاره اگرچه که خیلی از چیزاشو نمی فهمم، ولی میدنم نفهمیدن من دلیل قضاوتم نباید روی یک اثر باشه.من سعی میکنم از چیزههای که سر در نمی آورم موکولش کنم به آینده، چون در خیلی از مواقع با گذشت زمان خیلی از مسایل پیچیده که واسم گنگ بوده،بعدها قابل هضم تر شده.

