
گویند در زمان مجنون، خوبان بودند از لیلی خوبتر.اما محبوب لیلی نبودند. مجنون را میگفتند که:از لیلی ،خوب ترانند بر تو بیاریم؟ او می گفت که:آخر من لیلی را به صورت دوست ندارم و لیلی، صورت نیست. لیلی به دست من همچون جامی است. من از آن جام، شراب مینوشم. پس من عاشق شرابم که از او می نوشم و شما را نظر بر قدح است.از شراب آگاه نیستید.
اگر مرا قدح زرین بود مرصع به جوهر و در او سرکه باشد، یا غیر شراب، چیزی دیگر باشد، مرا آن به چه کار آید؟ کدوی کهنه شکسته که در او شراب باشد، به نزد من از آن قدح و از صد چنان قدح . این را عشق و عاشقی باید تا شراب را از قدح بشناسد.
همچنان که آن گرسنه ، ده روز چیزی نخورده است و سیری به روز ، پنج بار خورده است. هر دو در نان ، نظر میکنند. آن سیر ، صورت نان میبیند و گرسنه ، صورت جان میبیند. زیرا این نان، همچون قدح است و لذت آن همچون شراب است در وی. و آن شراب را جز به نظر اشتیاق و شوق ، نتوان دید.
اکنون اشتها و شوق حاضر کن تا صورت بین نباشی ودر کون . مکان، همه، معشوق بینی. صورت این خلقان ، همچون جامهاست و این علم ها، هنرها و دانش ها، نقش جام است.نمی بینی که چون جام شکسته می شود، آن نقش ها نمی ماند؟ پس کار ، آن شراب دارد که در جام ، قالب هاست و آن کس که شراب را می نوشد و می بیند که الباقیات الصالحات.
فیه مافیه. مولوی

