شهریار سال آخر رشته پزشکی بود که عاشق دختری می شود. پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می شود. خانواده دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این که فقط یک سال به پایان دوره ۷ ساله رشته پزشکی مانده بود ترک تحصیل کرد. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن وی در بیمارستان می شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می رسد و همراه شوهرش به عیادت محمد در بیمارستان می رود. شهریار پس از این دیدار در بیمارستان شعری را که در زیر آمده است، در بستر می سراید. این شعر بعد ها با صدای غلامحسین بنان به صورت آواز خوانده شد.
..................................
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بی وفا حالا كه من افتادهام از پا چرا
نوشدارويی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل، اين زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به عشق تو جوانی داده ایم
ديگر اكنون با جوانان نازكن باما چرا
اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت
اين قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند
در شگفتم من نميپاشد زهم دنيا چرا
در خزان هجر گل، اي بلبل طبع حزين
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهريارا بیحبيب خود نمیكردی سفر
اين سفر راه قيامت می روی تنها چرا


